انگار گفته بودی لیلی رو که تموم کردم ساعت 6 صبح بود و من داشتم به همه ی زن هایی فکر می کردم که می شناختمشون، به همه ی چیزهایی که ازشون می دونستم. به این فکر کردم که من هنوز سی سالم نشده و دوستام هم همین طور اما چیزهایی که دیدم و شنیدم به نظرم ماله سی ساله اول زندگی نیست، هر کدومش یه کتابه. به این فکر کردم که برای زن هایی که می شناسم چیکار کردم و جوابم «هیچی» بود. کتاب رو که بستم احساسم این بود که ما جزیره های دورافتاده ای نیستیم که به هم کاری نداشته باشیم و سرنوشت و دنیای همدیگر و نادیده بگیریم، ما به هم مربوطیم و سرنوشتمون به هم متصله. احساس می کردم هر بی تفاوتی و سکوتی در برابر دیگری برای خودمون هم عاقبت سنگینی رو در پی داره. و حس می کردم که ترس اشتباه ترین احساس دنیاست. ترس لعنتی
۱۳۸۹ آذر ۳۰, سهشنبه
۱۳۸۹ آذر ۲۸, یکشنبه
داستان های ایرانی
به داستان های ایرانی علاقمند شدم و به جای پروپوزال نوشتن مشغول داستان خوندنم. کتاب «پاگرد» محمد حسن شهسواری خیلی به نظرم خوب بود. هم مضمونش و هم سیستم نوشتنش. کم کم دستم اومده که از داستان هایی بیشتر خوشم می آد که یه مقدار پیچیدگی داشته باشه نه اینکه خیلی ساده شروع بشه و بره جلو. کتابی مثل «سورِبز» رو به دلیل سیستم نوشته شدنش انقدر دوست دارم. اینجور کتاب ها شعور خواننده رو به حساب می آرن. غیر از این کتاب هایی رو دوست دارم که باعث می شن فکر کنم و البته یه ته مایه ی سیاسی هم دارن. اینا هیچکدوم خودآگاه نبوده ولی وقتی به کتابای مورد علاقه ام نگاه می کنم می بینم این موارد کم و بیش توشون هست، مثل «عقاید یک دلقک»، «بار هستی»، «سمفونی مردگان» یا همین «سوربز». به هر حال بعد از خوندن «یوسف آباد خیابان سی و سوم» و «پاگرد» (البته این دو تا کتاب با هم متفاوتند کاملن ولی هر دو شعور مخاطب رو در نظر می گیرن و آدم هایی از جنس خودم رو می تونم تو این کتاب ها ببینم) به داستان ایرانی بیشترعلاقمند شدم، البته قبلش هم «فریدون سه پسر داشت» رو خونده بودم و خیلی برام جالب بود. یه دلیل دیگه ی جالب بودن این کتاب ها احتمالن اینه که در زمانه ی من اتفاق افتاده و من این آدم ها رو در دنیای واقعی می شناسم و دیدم، خصوصن اینکه من فضای رئال رو بیشتر ترجیح می دم.
یکی بیاد من و بلند کنه بشونه پای پروپوزال! گرچه به شدت سرما خوردم و فعلن خیلی به خودم سخت نمی گیرم.۱۳۸۹ آذر ۱۴, یکشنبه
مثل هیچکس
هیچ کس نمی فهمه عاشق چیه تو شدم. هیچکس نمی دونه، حتی خودت. عاشق این اخلاقتم که از چیزی می گذری که خیلی می خوایش چون می دونی خواستنش درست نیست. چون انسانی. نگاهش می کنی و می گی: «این دیگه خیلی زیاده رویه» و می گذری، از چیزی که بهت تقدیم شده بود. همین اخلاقت منحصر به فردت می کنه. اما هیچکس نمی فهمه. هیچکس. مگر کسی که قبلن زخمی شده، یا چیزی رو به زور ازش گرفتن. فقط همچین کسی قدر تو رو می فهمه. حیف. کاش زندگی ساده تر بود یا من آدم ساده تری بودم.
۱۳۸۹ آذر ۱۳, شنبه
بدون عنوان
چقدر انسان رو متناقض آفریدی. موجود اجتماعی که به تنهایی نیاز داره. موجود تنهایی که به اجتماع نیاز داره.
اضطراب خرید!
جدیدن متوجه شدم تنهایی خرید کردن من رو مضطرب میکنه! فکر کنم اینو به هر کی بگم، به خصوص اونایی که منو میشناسن، تعجب کنن یا اصلن باور نکنن. ولی وقتی تنها می رم خرید فقط می خوام سریع تموم بشه و از مغازه بیام بیرون! یعنی چرا اینطوریم؟ فعلن که نظری ندارم!
اشتراک در:
پستها (Atom)
