کتاب «ویران می آیی» رو که می خوندم اشک امونم نمی داد. کتاب به نظرم اما گریه نداشت. فکر می کنم به خاطر این بود که من ویران شده بودم، ویرانِ تو...
نمایش پستها با برچسب این پست مخاطب خاص دارد. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب این پست مخاطب خاص دارد. نمایش همه پستها
۱۳۸۹ اسفند ۲, دوشنبه
۱۳۸۹ بهمن ۱۴, پنجشنبه
بدون عنوان
چقدر می ترسم. از همه چیز می ترسم. از همه ی اتفاقایی که ممکنه بیفته. از اینکه پشیمون شم، پشیمون شی. از اینکه حواست بهم نباشه. حرفات یادت بره. یادت بره چقدر دوستم داری. یادت بره چقدر طول کشید تا اینطور شد. می ترسم برات معمولی بشم. به چشمت نیام یه روز. ولی چاره ای نیست. گاهی باید زندگی رو سپرد به دل... «اين نيست بلایی كه سپر داشته باشد»
۱۳۸۹ بهمن ۶, چهارشنبه
بدون عنوان
بالاخره زندگی بدون «تو» رو یاد می گیرم عزیزم.
با اینکه مامان می گفت فقط مرگه که چاره نداره ولی من فکر می کنم زندگی پر از لحظه های بی چاره گیه.
۱۳۸۹ دی ۲۵, شنبه
سلام رابین
وسط غصه گرفتنم برای کنفرانس فردا و قتی که هنوز یکدونه اسلاید هم درست نکردم، زنگ می زنی و یک ساعت حرف می زنیم. حرف هایی که آدمایی تو پوزیشن من و تو نباید بزنن ولی هردومون عین خیالمون نیست.
اینجوری سلام می کنی: «سلام رابین».
۱۳۸۹ آذر ۱۴, یکشنبه
مثل هیچکس
هیچ کس نمی فهمه عاشق چیه تو شدم. هیچکس نمی دونه، حتی خودت. عاشق این اخلاقتم که از چیزی می گذری که خیلی می خوایش چون می دونی خواستنش درست نیست. چون انسانی. نگاهش می کنی و می گی: «این دیگه خیلی زیاده رویه» و می گذری، از چیزی که بهت تقدیم شده بود. همین اخلاقت منحصر به فردت می کنه. اما هیچکس نمی فهمه. هیچکس. مگر کسی که قبلن زخمی شده، یا چیزی رو به زور ازش گرفتن. فقط همچین کسی قدر تو رو می فهمه. حیف. کاش زندگی ساده تر بود یا من آدم ساده تری بودم.
اشتراک در:
پستها (Atom)